رضوا

عرفان


رضوارضوا
وحیمدیریت
عقلدرباره ما
عشقتماس با ما


فلسفه



عرفان
سخن روز : 


موضوعات: تــاريـخ اسـلام, تــاريخ
نوشته شده در چهارشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۰ | نویسنده سيد علي موسوي

تجلی ایـثـــار در « لیله المبیت »

بسم الله الرحمن الرحیم

تجـلـــی ایـثــــار در « لـیـلـه الـمـبـیـت »

امشب یعنی شب دوم ماه ربیع الاول سالروز هجرت رسول اعظم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه است. و همچنین امشب را « لیله المبیت » نام گذاشته اند چون این شب بود که امام علی علیه السلام در بستر پیغمبر خوابید تا جان ایشان در خطر نیفتد.

اما ماجرای هجرت پیغمبر به مدینه و لیله المبیت با جزئیات کامل:

(حوادث لیله المبیت و حیله مشرکین) و هجرت پیغمبر به مدینه‏:

بعد از اینکه انصار با حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله بیعت کردند، و کفار قریش از این جریان مطلع شدند، چهل نفر از اشراف آنها در دار الندوه اجتماع کردند، افرادى که در این مجلس شرکت میکردند، باید چهل سال از عمر آنها میگذشت تا بعضویت انتخاب میشدند، فقط عتبه بن ربیعه در این بین مستثنى بود، وى با اینکه چهل سال کمتر داشت در این مجلس شرکت میکرد.

در این هنگام که آنان پیرامون هم جمع شده بودند شیطان از راه رسید و قصد کرد در این مجلس شرکت کند، دربان گفت: شما که هستى؟ گفت: من یکى از مشایخ نجد هستم، دربان پس از اینکه براى او اذن گرفت وى داخل مجلس شد گفت: شنیده ‏ام شما در این جا اجتماع کرده‏ اید تا در باره این مرد تصمیم بگیرید، اکنون من نظریه و پیشنهاد خود را در این مورد خواهم گفت و راه صواب را به شما نشان میدهم هنگامى که مجلس رسمیت پیدا کرد ابو جهل گفت: اى گروه قریش! در میان ملت عرب کسى عزیزتر از ما نبود، و ما در حرم امن خداوند در کمال آسایش بسر میبردیم، و اعراب از اطراف و اکناف بطرف ما مى‏ آمدند و سالى دو بار در این جا اجتماع میکردند، و احدى فکر تجاوز بما نداشت. هنگامى که محمد در میان ما پیدا شد، و ما براى امانت و درستکارى او وى را «امین» نام گذاشتیم، او اکنون گمان کرده که پیغمبر خدا میباشد، در نتیجه خدایان ما را فحش میدهد، و ما را دیوانه و نادان خطاب میکند، و اجتماعات ما را پراکنده میسازد، و جوانان ما را فاسد می گرداند، من اکنون پیشنهاد میکنم، مردى را برانگیزم تا وى را در نهان بکشد، اگر بنى هاشم خون او را از ما خواستند ده مقابل دیه به آنها خواهیم داد.

شیطان گفت: این رأى زشتى است، زیرا بنى هاشم نخواهد گذاشت قاتل محمد روى زمین راه برود، و در نتیجه در محلى که مورد احترام شما است بجنگ خواهید پرداخت.

دیگرى گفت: من پیشنهاد میکنم محمد را دستگیر کنیم و او را بزندان اندازیم، و او را در آنجا نگهدارى کنیم، غذاى روزانه‏ اش را خواهیم داد تا مانند زهیر و نابغه از دنیا برود.

شیطان بار دیگر گفت: بنى هاشم به این موضوع هم رضایت نخواهند داد، هنگامى که موسم اعراب در رسد او را از زندان بیرون خواهند کرد، و او با سحر و جادوئى خود شما را فریب خواهد داد.

یکى از مجلسیان گفت: من پیشنهاد میکنم: محمد را از شهر خود بیرون کنیم و با کمال آسایش خدایان خود را پرستش کنیم.

شیطان گفت: این نظریه از هر دو پیشنهاد اول بدتر است، زیرا شما زیباترین و شیواترین مردم را که در سحر و جادوئى نیز نظیر ندارد از شهر خود خارج میسازید و او را به نزد اعراب در بیابان‏ها میفرستید، محمد با زبان شیوائى که دارد آنها را به خود جلب خواهد کرد، و ناگهان با عده‏ اى پیاده و سواره بر شما حمله خواهد کرد و شهر مکه را پر میکند، و شما نیز حیران و سرگردان خواهید ماند. اهل مجلس گفتند: پس نظریه شما چیست؟ گفت: من یک رأى بیشتر ندارم رأى من اینست که از هر عشیره‏ اى یک نفر حاضر شوند و از بنى هاشم یک نفر باشد این عده ناگهان بر محمد بریزند و با شمشیر و یا آهنی او را بکشند! در این صورت قاتل او معلوم نمیشود و خون او از بین میرود، و بنى هاشم نیز با همه شما نمیتوانند جنگ کنند، و فقط از شما دیه خواهند گرفت و شما هم دیه او را بدهید. در این هنگام همه گفتند: پیشنهاد شیخ نجدى قابل توجه است و باید مورد عمل قرار گیرد، پس از این پانزده نفر را که یکى از آنان ابو لهب بود انتخاب کردند و تصمیم گرفتند شبانه بر حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله داخل شوند و او را بکشند.

خداوند پیغمبر خود را از تصمیم آنان مطلع کرد و این آیه شریفه را نازل فرمود: وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ موقعى که مشرکین خواستند به منزل وارد شوند ابو لهب گفت: اکنون شب است و صلاح نیست ما وارد خانه شویم، شایسته است صبر کنیم تا صبح شود، موقعى که خواست از منزل خارج گردد بر او وارد خواهیم شد.

مشرکین شب را تا صبح درب منزل پیغمبر بسر بردند، حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله طبق معمول امر کرد تا بستر وى را پهن کنند، و به علی بن ابى طالب فرمود: حاضرى جانت را در راه من‏ فدا کنى؟ عرض کرد: آرى یا رسول اللَّه! فرمود: پس اینک در بستر من بخواب، امیر المؤمنین علیه السّلام هم جامه پیغمبر را بر سر کشید و در جاى او به خواب رفت.

جبرئیل آمد و گفت: یا رسول اللَّه! اینک مشرکین پیرامون منزل شما اجتماع کرده‏اند، شما از خانه بیرون شوید، مشرکین مواظب منزل پیغمبر بودند و میدیدند که بستر او پهن شده و کسى هم در آنجا خوابیده آنها خیال میکردند که پیغمبر در میان بستر بخواب رفته است.

حضرت خاتم النبیین صلى اللَّه علیه و آله از خانه بیرون شد و سوره «یس» را تاو فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ قرائت نمود، و مقدارى خاک برداشت و بطرف قریش ریخت، مشرکین‏ به خواب رفتند و پیغمبر از میان آنان گذشت. جبرئیل گفت: بطرف غار ثور حرکت کن، هنگامى که حضرت عازم غار ثور بود در بین راه ابو بکر را دید، دست او را گرفت و با خود برد، موقعى که به غار ثور رسیدند در آنجا توقف کردند، چون صبح شد و هوا روشن گردید مشرکین ناگهان به خانه ریختند، و بطرف بستر پیغمبر رفتند، ناگهان على بن ابى طالب علیه السّلام از جاى خود برخاست و در مقابل مشرکین ایستاد و فرمود: چه میخواهید؟ گفتند: پسر عمت کجا هست؟.

على علیه السّلام فرمود: مگر شما مرا محافظ او قرار داده بودید؟! شما باو پیشنهاد کردید از مکه بیرون رود او نیز خارج شد اکنون از من چه میخواهید؟! مشرکین در این موقع او را اذیت کردند لیکن ابو لهب از آنها جلوگیرى کرد.

هنگامى که صبح شد در کوه‏ هاى اطراف مکه متفرق شدند، در میان کفار قریش مردى از قبیله خزاعه بود که در شناختن جاى قدم‏هاى اشخاص تخصص کافى داشت مشرکین باو گفتند: یا ابا کرز! امروز روز کمک است، این مرد جاى پاهاى حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله را گرفت و گفت: به خدا سوگند این محل قدم هاى محمد است، و این اثر نیز جاى قدم هاى ابو بکر و یا ابو قحافه است.

این مرد خزاعى اثر اقدام حضرت رسول را گرفت و به اتفاق مشرکین تا در غار ثور رسیدند، وقتى که درب غار رسید توقف کرد و گفت: محمد و ابو بکر تا این جا آمده‏ اند و از این جا به محل دیگرى نرفته‏ اند، معلوم نیست از این جا به آسمان رفته‏ اند و یا بزمین فرو شده‏ اند.

در این هنگام که مشرکین نزدیک غار گرم گفتگو بودند خداوند عنکبوت را فرستاد تا درب غار را به تارهاى خود پرده کشد، فرشته‏ اى نیز در صورت یک انسان در حالى که بر اسبى سوار بود رسید و گفت: محمد در این جا نیست در این دره‏ها گردش کنید تا وى را دریابید، مشرکین از نزدیک غار دور شدند و در شکاف کوه‏ها به تجسس و تحقیق مشغول شدند.

حضرت خاتم النبیین صلى اللَّه علیه و آله سه روز در غار ثور توقف کردند، بعد از آن خداوند وى را اذن دادند تا هجرت کند و فرمود یا محمد! اکنون از مکه بیرون شوید زیرا که در این شهر بعد از ابو طالب یاورى ندارید، پیغمبر از غار بیرون شد و دید چوپان یکى از افراد قریش بنام «ابن اریقط» بطرف او مى‏ آید. حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله چوپان را بطرف خود خواند و فرمود: اى پسر اریقط! تو را بر جان خود امین میگیرم آیا در این امانت خیانت نخواهى کرد؟ عرض کرد: من از تو نگهدارى و حراست خواهم کرد، و مشرکین را که در جستجوى تو هستند رهنمائى نمیکنم، اینک بفرمائید کجا میخواهید بروید؟ فرمود: قصد کرده‏ام به یثرب بروم گفت: اکنون راهى را به شما نشان خواهم داد که هیچ کس نتواند شما را پیدا کند.

حضرت رسول فرمود: اکنون نزد على بن ابى طالب بروید و باو مژده دهید که خداوند به من اذن مهاجرت داده و براى من زاد و راحله‏ اى بفرستد، ابو بکر نیز گفت نزد دخترم اسماء بروید و بگوئید براى من زاد و راحله بفرستد و جریان کار ما را به عامر بن فهیره نیز اطلاع بده- عامر بن فهیره از غلامان ابو بکر بود که مسلمان شده بود- ابن اریقط آمد و سفارش حضرت رسول را به امیر المؤمنین رسانید، و پیام ابو بکر را هم به اسماء و عامر بن فهیره ابلاغ کرد و براى آنها زاد و راحله فرستادند.

حضرت خاتم النبیین صلى اللَّه علیه و آله از غار بیرون شدند و بطرف مدینه حرکت کردند، ابن اریقط پیغمبر را از طریق نخلستان‏ هاى منطقه کوهستان حرکت داد، و آنها همواره بیراهه میرفتند تا در «قدید» به راه معمولى رسیدند و در کنار خیمه ام معبد نازل شدند، در این هنگام سراقه بن جعشم به حضرت رسول رسید و جریان او در باب معجزات گذشت.

موقعى که سراقه برگشت در بین راه جماعتى از کفار قریش را دید، گفتند: یا سراقه! آیا از محمد اطلاعى دارى؟ گفت: به من خبر دادند که وى از نزد شما بیرون گردیده، و من هر چه در این ناحیه جستجو کرده‏ ام اثرى از وى ندیده‏ ام، اینک شما هم برگردید من کار شما را سبک کرده‏ ام و این منطقه را در نظر گرفته‏ ام. در این هنگام خبر خروج حضرت خاتم النبیین صلى اللَّه علیه و آله از مکه به انصار در مدینه رسیده بود، و آنان هر آن در انتظار مقدم مبارک آن جناب بودند، مردم از زن و مرد هنگام صبح از منزل بیرون میشدند و چشم براه مکه داشتند، و چون آفتاب گرم میشد به خانه‏ هاى خود مراجعت میکردند. زهرى گوید: بین بیعت انصار در عقبه تا مهاجرت حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله بمدینه سه ماه بود انصار در ذى الحجه با پیغمبر بیعت کردند و هجرت آن حضرت نیز در ربیع الأول واقع شد و آن جناب روز دوازدهم این ماه بمدینه وارد گردیدند.

انصار در انتظار پیغمبر بودند و همواره از منازل خود بیرون میشدند و براه نگاه میکردند هنگامى که مأیوس میشدند بار دیگر به خانه ى خود برمی گشتند، موقعى که حضرت رسول به ذو الحلیفه رسیدند راه منزل بنى عمرو بن عوف را پرسیدند اشخاصى که در آن جا بودند آن جناب را رهنمائى کردند.

یکى از یهودیان که بالاى دیوارى ایستاده بود از دور شبحى بنظرش رسید، و فریاد برآورد: اى جماعت مسلمان! اکنون صاحب شما بطرف مدینه مى‏ آید، فریاد این مرد در مدینه پیچید، مردم از زن و مرد و کودک از منازل بیرون شدند و براى آمدن حضرت رسول خوشوقت گردیدند.

حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله در قبا توقف کردند و بمسجد تشریف بردند و در آنجا نشستند بنو عمر بن عوف پیرامون او اجتماع کردند، و از حضور آن بزرگوار اظهار فرح و انبساط و شادمانى می نمودند پیغمبر در قبا به منزل کلثوم بن هدم که یکى از مشایخ بنى عمرو و مرد صالحى بود نازل شدند.

در این هنگام خانواده‏ هاى مختلف اوس نزد پیغمبر رفت و آمد کردند و لیکن از قبیله خزرج بعلت اینکه بین آنها با اوس اختلاف بود کسى نزد حضرت رسول نیامد پیغمبر هر چه نگاه میکرد از خزرجیان کسى را نمیدید، و قبل از آن جناب نیز عده‏ اى از مهاجرین در این محل فرود آمده بودند، روایت شده موقعى که حضرت خاتم النبیین صلى اللَّه علیه و آله بمدینه وارد شدند زنان و کودکان این بیت را میخواندند:

         طلع البدر علینا من ثنیات الوداع             وجب الشکر علینا ما دعا للَّه داع‏

متن روایت بدین شرح است:

الفصل الثامن فی ذکر مکر المشرکین برسول الله ص و اجتماعهم فی دار الندوه لذلک و ذکر هجرته إلى المدینه:

و ما کان من استقبال الأنصار إیاه و نزول ما ظهر من آیات النبوه و آثارها و مختصر من أخباره إلى أن أمر بالقتال ثم اجتمعت قریش فی دار الندوه و کانوا أربعین رجلا من أشرافهم و کان لا یدخلها إلا من أتى له أربعون سنه سوى عتبه بن ربیعه فقد کان سنه دون الأربعین فجاءهم الملعون إبلیس فی صوره شیخ فقال له البواب من أنت قال أنا شیخ من نجد فاستأذن فاستأذنوا له و قال بلغنی اجتماعکم فی أمر هذا الرجل فجئتکم لأشیر علیکم فلا یعدمکم منی رأی صائب فلما أخذوا مجلسهم قال أبو جهل یا معشر قریش إنه لم یکن أحد من العرب أعز منا و نحن فی حرم الله و أمنه تفد إلینا العرب فی السنه مرتین و لم یطمع فینا طامع حتى نشأ فینا محمد فکنا نسمیه الأمین لصلاحه و أمانته فزعم أنه رسول رب العالمین سب آلهتنا و سفه أحلامنا و أفسد شباننا و فرق جماعتنا و قد رأیت فیه رأیا و هو أن ندس إلیه رجلا یقتله فإن طلبت بنو هاشم دمه أعطیناهم عشر دیات. فقال إبلیس هذا رأی خبیث فإن بنی هاشم لا ترضى أن یمشی قاتل محمد على الأرض أبدا و یقع بینکم الحروب فی حرمکم. فقال آخر الرأی أن نأخذه و نحبسه فی بیت و نثبته فیه و نلقی إلیه قوته‏ حتى یموت کما مات زهیر و النابغه. فقال إبلیس إن بنی هاشم لا ترضى بذلک فإذا جاء موسم العرب اجتمعوا علیکم و أخرجوه فیخدعهم بسحره. و قال آخر الرأی أن نخرجه من بلادنا و نطرده فنفرغ لآلهتنا. فقال إبلیس هذا أخبث من الرأیین المتقدمین لأنکم تعمدون إلى أصبح الناس وجها و أفصحهم لسانا و أسحرهم فتخرجوه إلى بوادی العرب فیخدعهم بسحره و لسانه فلا یفجأکم إلا و قد ملأها علیکم خیلا و رجلا فبقوا حیارى. ثم قالوا للملعون إبلیس فما الرأی عندک فیه قال ما فیه إلا رأی واحد أن یجتمع من کل بطن من بطون قریش رجل شریف و یکون معکم من بنی هاشم واحد فیأخذون حدیده أو سیفا و یدخلون علیه فیضربونه کلهم ضربه واحده فیتفرق دمه فی قریش کلها فلا یستطیع بنو هاشم أن یطلبوا بدمه و قد شارکوا فیه فما بقی لهم إلا أن تعطوهم الدیه فأعطوهم ثلاث دیات بل لو أرادوا عشر دیات و قالوا بأجمعهم الرأی رأی الشیخ النجدی فاختاروا خمسه عشر رجلا فیهم أبو لهب على أن یدخلوا على رسول الله فیقتلونه فأنزل الله سبحانه على رسوله وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ ثم تفرقوا على هذا و أجمعوا أن یدخلوا علیه لیلا و کتموا أمرهم فقال أبو لهب بل نحرسه فإذا أصبحنا دخلنا علیه فباتوا حول حجره رسول الله ص و أمر رسول الله أن یفرش له و قال لعلی بن أبی طالب ع یا علی أفدنی بنفسک قال نعم یا رسول الله قال له نم على فراشی و التحف ببردی فنام ع على فراش رسول الله و التحف ببرده و جاء جبرئیل إلى رسول الله ص فقال له اخرج و القوم أشرفوا على الحجره فیرون فراشه و علی ع نائم علیه فیتوهمون أنه رسول الله ص فخرج رسول الله ص علیهم و هو یقرأ یس إلى قوله فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ و أخذ ترابا بکفه و نثره علیهم و هم نیام و مضى فقال له جبرئیل ع یا محمد خذ ناحیه ثور و هو جبل على طریق منى له سنام کسنام الثور فمر رسول الله و تلقاه أبو بکر فی الطریق فأخذ بیده و مر به فلما انتهى إلى ثور دخل الغار فلما أصبحت قریش و أضاء الصبح وثبوا فی الحجره و قصدوا الفراش فوثب علی ع إلیهم و قام فی وجوههم فقال لهم ما لکم قالوا أین ابن عمک محمد قال علی ع جعلتمونی علیه رقیبا أ لستم قلتم له اخرج عنا فقد خرج عنکم فما تریدون فأقبلوا إلیه یضربونه فمنعهم أبو لهب و قالوا أنت کنت تخدعنا منذ اللیله فلما أصبحوا تفرقوا فی الجبال و کان فیهم رجل من خزاعه یقال له أبو کرز یقفو الآثار فقالوا له یا أبا کرز الیوم الیوم فما زال یقفو أثر رسول الله ص حتى وقف بهم على باب الحجره فقال هذه قدم محمد هی و الله أخت القدم التی فی المقام و هذه قدم أبی قحافه أو ابنه و قال هاهنا عبر ابن أبی قحافه فلم یزل بهم حتى وقفهم إلى باب الغار و قال لهم ما جازوا هذا المکان إما أن یکونوا صعدوا السماء أو دخلوا الأرض و بعث الله العنکبوت فنسجت على باب الغار و قد ذکرناه فیما قبل قال و جاء فارس من الملائکه فی صوره الإنس على باب الغار و هو یقول لهم اطلبوه فی هذه الشعاب فلیس هاهنا فأقبلوا یدورون فی الشعاب و بقی رسول الله ص فی الغار ثلاثه أیام ثم أذن الله له فی الهجره و قال یا محمد اخرج عن مکه فلیس لک بها ناصر بعد أبی طالب فخرج رسول الله من الغار و أقبل راع لبعض قریش یقال له ابن أریقط فدعاه رسول الله ص و قال له یا ابن أریقط آتمنک على دمی قال إذا أحرسک و أحفظک و لا أدل علیک فأین ترید یا محمد قال یثرب قال و الله لأسلکن بک مسلکا لا یهتدی إلیه أحد قال له رسول الله ص ائت علیا و بشره بأن الله قد أذن لی فی الهجره فیهیئ لی زادا و راحله و قال أبو بکر ائت أسماء بنتی و قل لها تهیئ لی زادا و راحلتین و أعلم عامر بن فهیره أمرنا و کان من موالی أبی بکر و قد کان أسلم و قل له ائتنا بالزاد و الراحلتین فجاء ابن أریقط إلى علی و أخبره‏ بذلک فبعث علی بن أبی طالب إلى رسول الله ص بزاد و راحله و بعث ابن فهیره بزاد و راحلتین. و خرج رسول الله ص من الغار و أخذ به ابن أریقط على طریق نخله بین الجبال فلم یرجعوا إلى الطریق إلا بقدید فنزلوا على أم معبد هناک و قد ذکرنا حدیث شاه أم معبد و المعجزه التی ظهرت فیها فیما قبل و حدیث سراقه بن مالک بن جشعم المدلجی و رسوخ قوائم فرسه فی الأرض فلا وجه لإعادته فرجع عنه سراقه فلما کان من الغد وافته قریش فقالوا یا سراقه هل لک علم بمحمد قال قد بلغنی أنه خرج عنکم و قد تفضت هذه الناحیه لکم و لم أر أحدا و لا أثرا فارجعوا فقد کفیتکم ما هاهنا. و قد کانت الأنصار بلغهم خروج رسول الله ص إلیهم فکانوا یتوقعون قدومه فکان یخرج الرجال و النساء إذا أصبحوا إلى طریقه فإذا اشتد الحر رجعوا. و روی عن ابن شهاب الزهری قال کان بین لیله العقبه و بین مهاجره رسول الله ثلاثه أشهر و کانت بیعه الأنصار لرسول الله لیله العقبه فی ذی الحجه و قدوم رسول الله إلى المدینه فی شهر ربیع الأول لاثنتی عشره لیله خلت منه یوم الإثنین و کانت الأنصار خرجوا یتوکفون أخباره فلما أیسوا رجعوا إلى منازلهم فلما رجعوا أقبل رسول الله ص فلما وافى ذا الحلیفه سأل عن طریق بنی عمرو بن عوف فدلوه فرفعه الآل فنظر رجل من الیهود و هو على أطم له إلى رکبان ثلاثه یمرون على طریق بنی عمرو بن عوف فصاح یا معشر المسلمه هذا صاحبکم قد وافى فوقعت الصیحه بالمدینه فخرج الرجال و النساء و الصبیان مستبشرین لقدومه یتعاودون فوافى رسول الله ص و قصد مسجد قبا و نزل و اجتمع إلیه بنو عمرو بن عوف و سروا به و استبشروا و اجتمعوا حوله و نزل على کلثوم بن الهدم شیخ من بنی عمرو و صالح مکفوف البصر و اجتمعت بطون الأوس و کان بین الأوس و الخزرج عداوه فلم یجسروا أن یأتوا رسول الله ص لما کان بینهم من الحروب فأقبل رسول الله ص یتصفح الوجوه فلا یرى أحدا من الخزرج و قد کان قدم على عمرو بن عوف قبل قدوم رسول الله ص ناس من المهاجرین فنزلوا فیهم. و روی أن النبی ص لما قدم المدینه جاء النساء و الصبیان فقلن.

         طلع البدر علینا من ثنیات الوداع            وجب الشکر علینا ما دعا لله داع‏ »[۱]

نقل ترجمه از : زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام   ص ۹۰ . ( عزیز الله عطاردی )


[۱]. إعلام الوری ، مرحوم طبرسی، باب سوم ، فصل هشتم ، ص ۶۱ .

سید علی موسوی

در نقل مطالب دیگران امانت دار خوبی هستیم . ولی بیشتر سعیمون بر تولید مطالب جدیده که خدارو شکر تا حالا موفق هم بودیم. لطفا نقد کنید 🙂 یا علی

More Posts - Website

Follow Me:
TwitterFacebookGoogle Plus



برچسب: , ,
| بدون دیدگاه

عقل
عرفانبازگشت به بالاي سايت             وحی پرينت صفحه




رضوا | اخبار | درباره رضوا | تماس با رضوا | رضوا در فيس بوك | رضوا در گوگل پلاس آخرين بروزرساني سايت   جمعه, ۱ خرداد ۱۳۹۴



Powered By Wordpress - Designer: RezaOnline.net
بهینه سازی سایت : سئو